دکتر،تقدیری، محمد، صدامو می شنوی؟
تاريخ: یکشنبه 1387/05/13 ساعت :2:52 AM
اصلا یادم رفته کی هستم و چی کار باید بکنم...اصلا تو این دنیا نیستم...مرتب و بی هوا اشک تو چشمام جمع می شه...نمی تونم به بچه هایی که رفتن فسا زنگ بزنم...سخت بارم...نمی تونم تحمل کنم...دیشب تا حالا دارن بهم زنگ می زنن...بچه های بسیج، انجمن اسلامی مستقل، بچه های خود انجمن اسلامی...نمی تونم بهشون بگم که محمد دیگه نیست..تسلیت می گن ولی...ولی مگه فایده هم داره؟ صبح با مهرانه چت کردم..گفت دیروز از جلوی دفتر رد شدم ولی نتونستم بیام تو، حال همه خرابه..الان هم به رضا زنگ زدم..کسی که بیش از همه به محمد نزدیک بود...هنوز تو شهر محمد بودن...صبح بردنش به خونه خاکیش!!!وای چه قیامتی بوده...سرم گیج می ره...مثل یه گوله سربی سنگین شده...دلم می خواد به عشقم زنگ بزنم و همه چیزم رو واسش بگم ولی اینجوری؟!!بااین وضعی که دارم؟!!!رضا نتوسته از مراسمش عکس و فیلم بگیره...مگه می شه گرفت؟ اصلا مگه می شه به این چیزها فکر کرد؟ اصلا مگه می شه فکر کرد؟!!دارم کارهام رو انجام میدم ولی نمی دونم چه جوری...خدا باهام که تو حساب صندوق اشتباه نمی شه...من که تو هوام..نه مانیتور رو می بینم نه کیبرود رو و نه زندگی رو...ادما، نفس کشیدن، بودن...همه چیز برام بی معنی شده...خدا به خانوادش..به همه...به هممون صبر بده تا بتونیم تحمل کنیم...من که هنوز با ارامبخش هایی که می خورم هم نتونستم یه لحظه اروم باشم...محمد..ببین چقدر دوستت دار داری...خدا...ببین چقدر خوب بود...بهترین ما رو بردی...یه تیکه از وجودمون رو...مراقبش باش....
