یه حس عجیبی دارم این روزا...خیلی عجیب.هم هستم و هم نیستم.دیگه دلم نمی خواد با ادمای قبلی باشم.دیگه نمی خوام تو پوچی فرو برم و لحظه هام رو بکشم.دیگه نمی خوام، دیگه بودن های حقیر رو نمی خوام.دیگه حرف های چرت رو نمی خوام.حس می کنم دارم بهتر می شم.یه جور پوست انداختن که ساده هم نیست.سخته.خیلی سخت.ولی به همون نسبت هم لذت بخشه.حس این که داری رشد می کنی.داری بهتر می شی.به ادم انرژی می ده.کارایی که قبلا انجام می دادی و الان وقتی از بالا بهشون نگاه می کنی می بینی چقدر پست و حقیر و بد بودن.
خوشحالم که این اتفاق داره در من می افته.شما ها هم به فکر پوست هاتون باشین.رشد کنین و پوست بندازین.هر چند وقت یه بار. کاری که ازش غافل شدیم و به برکه شدن خودمون عادت کردیم، به پوسیدن؛ یه حس عجیبی دارم این روزا
(خاطرات روزانه رو تو قسمت ادامه مطلب می نویسم)
ادامه مطلب
نمی دونم.گاهی کسایی رو که دوست نداری باهات باشن رو چی طوری باید دک کرد؟ کسی که خودشم نمی خواد باهات حرف بزنه.کسی که بودن باهاش فقط دردسره و بی فرهنگی و ...پوچی. کسی که گاهی می خواد خودش رو به من نزدیک کنه و تو گاوداری یواشکی و از رو خوشمزگی پودر جو بریزه تو کوله ام!! خدایا، چرا باید دور و برمون رو این ادم های پست بگیرن؟( دارم غر می زنم؟!!) راستش یه خورده حالم گرفته شده...ولی الان دیگه نه.بازم دارم خوشبینانه نگاه می کنم.اونا هستن تا خوبی ها باشه. و همین طور فرق بین این رو. این ادما هیچ جایی تو دل و ذهن ندارن.یه طوفان زود گذرن. یه ابر سیاه.
نمی دونم.شاید دارم شکوه می کنم.شاید دارم خودم رو لوس می کنم.به هر حال بعضی مواقع اطرافیانت نیستن اونی که باید باشن.منم اون ها رو گذاشتم کنار و موسیقی رو جایگزین کردم!! از صبح که بیدار می شم تا وقتی می خوابم صدای موزیک قطع نمی شه واین همنشینی شرف داره به بودن با ادم هایی که...!! بذار هر چی می خوان بگن. مگه حرفاشون اهمیت هم داره؟ مگه تره ای خرد می شه واسه حرفاشون؟من فقط دلم واسه کسایی می زنه و می تپه و نظر کسایی واسم مهمه که دوستشون دارم و دوستشون دارن.کسایی که بی نظیرن و یکی دو تا بیشتر تو این دانشگاه نیستن و یکی هم که بیرون. شماها هر موقع از دلم بپرسین، می گم گرفتار شماست.
ادامه مطلب
یه حس تازه ای دارم...بین این همه شلوغی که حس می کنم.بین این همه سیم خاردارهای وظیفه ای که هیچ کدوم به هم ربطی هم ندارن و منو به هم دوختن.میون این همه دیدن درد و ناملایمتی و زجر و نابرابری ها...دوست داشتن واقعا غنیمته.این که یه نفر رو با تمام وجودت وست داشته باشی.یه شاخه سبز تو یه بیابون به اسم ایران زمین.بیابونی که روزگاری بهشت بود(منظورم دوران محمدرضا نیستا)این روزا دارم کتاب قطور تاریخ ایران رو می خونم.از اول نسل اریایی ها تا دوران محمد رضا.خیلی شیرینه و خیلی دردناک.ما حدود ۲۵۰۰ سال قبل از میلاد قانون مدون داشتیم واسه برده داری و ارث و املاک داری و ...الان بعد از اون همه یکه تازی رسیدیم به بی قانونی!!رسیدیم به هیچی، به پوچی، به این که ایران زمین رو به بیابون تشبیه کنیم( چقدر دردناکه...چه زخمی رو تن هویت ما افتاده و کاری واسه درمانش انجام نمی دیم...دکتر ها کجان؟چرا کسی دست به کار نمی شه؟)...
به هر حال این درد ها رو دارم ولی به همراه یه حس تازه..یه دوست داشتن
تو از کدوم قصه ای/که خواستنت عادته/ نبودنت فاجعه/ بودنت امنیته
تو از کدوم سرزمین/ تو از کدوم هوایی/ که از قبیله من/ یه اسمون جدایی؟
ادامه مطلب
گاهی دلت واسه خیلی چیزا تنگ می شه..چیزی که روبروته...اما نمی تونی بهش برسی...وقت نداری..یا هر چیز دیگه...بهر حال منم از وقتی اومدم دانشگاه حسابی سرم شلوغ شد..شبا تا نزدیک صبح بیدار بودم و ۸ که از اتاق می اومدم بیرون تا ۱۱ ، ۱۲شب بیرون بودم...و باز از اول...دلم واسه نوشتن تنگ شده بود...حتی دفتر خاطراتم هم یه هفته اپ نشد!!! و این یعنی عمق فاجعه...الانم تو سایت دانشکده علوم نشستم و ابی گوش می کنم و دارم با خیال راحت اپ می کنم...یه ربع هم به کلاس صبح دیر رسیدم و از امروز عصر می خوام جزوه بنویسم و درس بخونم و ....خلاصه دانشجو بشم..نه فقط یه فعال دانشجویی...سعی می کنم حرف هام رو دیگه هر روز بنویسم....
ادامه مطلب
این ترانه ام یه دروغ بزرگه..خیلی بزرگ( منم گاهی دروغ میگم خوب!!!) دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده...سرم بدجوری شلوغه...( دارم خاطرات روزانه ادامه مطلب رو می نویسم این جا( پاک قاطی کردم!!)) فعلا حرف خاصی ندارم( یعنی خاطرات روزای قبل واجب تره) پس فعلا...
(خاطرات روزانه رو تو قسمت ادامه مطلب می نویسم)
ادامه مطلب
بازم یه پایان دیگه....و همزمان یه اغاز دیگه...یه غروب و یه طلوع...همیشه اخر خط اول خطه...همزمان با تموم کردن باید شروع کرد...زندگی رو، بودن رو، مرحله های پله به پله هستی رو...باید رفت تا اومد!!! نمی دونم نوشتم به شفافیه دل شما هست یا نه...قابل فهم می نویسم یا پرده هیجان روی نوشته هامم افتاده...اگه اخر خطی...اگه حس می کنی همه چیز داره تموم می شه...وقتشه...وقت یه شروع..وقت یه طلوع...وقته نقطه سر خطی دیگه....خودت رو از نو اغاز کن...از اول...برو تو مسیر بدی...دل رو به دریا بزن...تو هیچ وقت اشتباه نمی کنی...قدرت ریسک داشته باش...همه چیز از اول...مثل یه نوزاد...مثل یه تازه متولد شده...خوب شو..عوض شو...پاک شو...من با خودمم که باید از عطر اقاقی..خودمو اغاز کنم...بازم یه پایان دیگه.
( یه مطلب پارسال چاپ شد ازم تو نشریه اوا به نام< فلسطین همین جاست> الان هر چی می گردم تو وبلاگ نشریه پیداش نمی کنم دوست داشتم اون رو امروز می زدم این جا چون سه روزه که باز دارن بیشتر از قبل سنگ اون ها رو به سینه می زنن...اون جا نوشتم اول خودمون...بعد فلسطین..اگه پیدا می شد می زنم حتما)
(خاطرات روزانه رو تو قسمت ادامه مطلب می نویسم)
ادامه مطلب
حس می کنم همیشه همین طور بوده...همیشه کسایی که باید باشن، نیستن..همیشه کسایی که دوست داریم.....
ای..اهای...ای ادمایی که حس می کنین کسی دوستتون داره..کسایی که این حرف رو از یه نفر شنیدین و شما هم دوستش دارین...دنیا دیگه دنیای قدیم نیست...وقت رو از دست ندین..عمر ها کوتاه شده..با هم بودن ها کوتاه و رفتن ها و نبودن ها طولانی...فرصتی برای امروز رو فردا کردن نیست...چرا دل خودمون و یه عده دیگه رو می سوزونیم؟چرا کسی که تمام دلخوشیش ما هستیم نمی خوایم خوشحالش کنیم...چرا؟ ابراز علاقه کردن اینقدر سخته؟ ناز کردن تا این حد؟!! زمان می گذره...خیلی زود دیر می شه ها...از لحظه ها باید بیشتر استفاده کرد...امروز رو فردا کردن یه اشتباهه بزرگه...معلوم نیست فردا کجا هستیم و چی می شه...امروز رو دریاب..همین الان بگو که دوستش داری..همین الان.
(خاطرات روزانه رو تو قسمت ادامه مطلب می نویسم)
ادامه مطلب
کاش رفتنی در کار نبود...می دونم زندگی مزخرف می شد..اما...کاش حداقل یه دارویی واسه دلتنگی می ساختن...یه مسکن قوی... چیز خاصی نمی خوام بنویسم..همون عدل علی و بدل علی دیروز فعلا بسنده می کنه...
(خاطرات روزانه رو تو قسمت ادامه مطلب می نویسم)
ادامه مطلب
از بچگی تو گوش ما ایرانی ها خوندن علی...بلند شدیم، نشستیم، کار کردیم، موقع خداحافظی هامون...همش گفتیم یا علی....یتیم می بینم یاد علی می افتیم، پهلوان و بزرگ می ینیم یاد عی می افتیم...خلاصه که همه جوره تو زندگی ما به ظاهر حضور داره اما در باطن چی؟!! بیشتر ادعا می کنیم با عمل؟ یه عکس دیدم از رئیس جمهور محترم و هئیت دولت که به کودکان فقیر و یتیم اسکناسی مرحمت می فرمودن...همه کوکان به صف و چندین ده خبرنگار با انواع دوربین ها و پوششهای خبری!!!این است شیوه علی که شب ها در ناشناسی تمام از بینوایان دستگیری می کرد!!!این است عدل علی که در عرض چند ماه قیمت میخ و رب و مسکن چند برابر شود!!! این است عدل علی که جوان ها را بی هیچ دلیل موجحی به بند بکشیم..این است عدل علی که گروه موافق را بر مخالف ارجح بدانیم، این است عدل علی که هر چرا برای دیگران می پسندیم برای خود نپسندیم!! این است عدل علی...؟!!! یا علی را درست نشناخته ایم یا اگاهانه و در نهایت بی شرمی از نامش استفاده های شخصی می کنیم!! علی اقیانوس بیکرانی ست که هر کدام از ما قطره ای از او باشیم هم کافی ست...اما دوست دار علی بودن ما محدود شده به شادی کردن برای تولد و عزاداری برای وفات...این مراسم ها چه دستاوردی به جز خود نمایی و ریخت و پاش های مزخرف دارن؟ از چند تا یتیم و مستعضف علی وار دلجویی می شه؟فقط عادت کردیم به سینه بزنیم و به سر، بدون این که فکر کنیم علی چه جور بود و چه جور رفت..بدون اینکه سعی کنیم یه قدم بهش بشیم...بدون اینکه یه خورده خودمون رو به خلق و خوی علی وارش عادت بدیم...علی، مثل همه اسطوره های ما محدود شده به اسم نه به عمل...و این کار رو ادامه دادن پیوستن به خوارج و دشمنان علی ست...نه در زمره دوست داران او در امدن...همه چیز ما مسخره شده..حتی علی دوستی مون....وقتشه به خودمون بیایم...جای اشک بیهوده ریختن یه لحظه فکر کن...به فلسفه علی..به فلسفه قدر...بیدار بمون...تو رختخواب باش..دراز بکش...اما فکر کن..انسان امروز تشنه اندیشه اس و تو عطش تحلیل و مرده روزمرگی...به خودمون بیایم...علی یه این خاطر نرفت که ما هر سال بساط گریه زاری به پا کنیم...به این خاطر هم نیومد که بازیگرها رو تو تلوزیون ببینیم و اهنگ های مسخره و گل و بلبل...یا داستانها ی جذابی واسه تعریف کردن و نوشتن داشته باشیم...نه..به خاطر این هم نیومد...تواین شبا یه خورده فکر کن...علی محتاج لباس مشکی نیست...هیچ اتفاقی با اون لباست نمی افته، با اشک هات هم همین طور....تو این روزای خاص..تو هم سعی کن یه خورده خاص باشی...کاش همه این طوری عمل می کردین...یه نفر صدای منو به گوش همه برسونه..یه نفر هست که بالای منبر جای مصیبت خوندن این حرف ها رو بزنه و خودش هم عمل کنه؟ اهاااای علما، خطبا...همه کاره های دین...میراث داران امام ها و پیامبرها...چرا؟ واقعا چرا؟!!! اینه عدل علی؟ این چیزیه که از بچگی تو گوش های ما ایرونی ها خوندن؟
(خاطرات روزانه رو تو قسمت ادامه مطلب می نویسم)
ادامه مطلب
دیشب که داشتم می رفتم این اومد تو ذهنم...بعدمدیگه نشد ادامه اش بدم...نمی دونم چرا..خیلی وقته نمی تونم چیزی رو ادامه بدم...چرا این طوری شدم نمی دونم...یه نفر قراره رو مخم کار کنه..روانشناسی خونده..می گه جواب می ده...شاید از این طوفان فکری که گاهی خودمم حسش نمی کنم راحت شم...ما ادما واقعا موجودای عجیبی هستیم...حتی خودمون هم که عمری با خودمون زندگی کردیم رو نمی شناسیم بعد چه طوری می شه یه نفر رو تو چند ساعت شناخت؟!!!( گرچه این نوع شناخت رو نفی نمی کنم..)
امروز میخوام به خودت فکر کنی..به این که چقدر خودت رو می شناسی و به زیر و بم های روحت اگاهی و چقدر از طوفان ها و گردباد های روحت با خبری....همین
ادامه مطلب
